غنچه از خواب پرید و گلی تازه به دنیا آمد
خار خندید و به گل گفت: سلام و جوابی نشنید
خار رنجید ولی هیچ نگفت
...
ساعتی چند گذشت گل چه زیبا شده بود
دست بی رحمی آمد نزدیک
گل سراسیمه ز وحشت افسرد
...
لیک آن خار در آن دست خزید
و گل از مرگ رهید
...
صبح فردا که رسید
خار با شبنمی از خواب پرید
گل صمیمانه به او گفت:سلام
...!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 18:54  توسط آسمونی
|
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید
هم چنان خواهم راند
نه به آبی ها دل خواهم بست نه به دریا
پریانی که سر از آب به در می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهیگیران
می فشانند فسون از سر گیسو هاشان
هم چنان خواهم راند
پشت دریاها شهری است
که در آن پنجره ها رو به تجلّی باز است
بام ها جای کبوترهایی است
که به فوّاره ی هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله ی شهر
شاخه ی معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله،به یک خواب لطیف
خاک، موسیقی احساس تو را میشنود
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد
پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحر خیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.
پشت دریاها شهری است
قایقی باید ساخت...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 16:26  توسط آسمونی
|
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 13:55  توسط آسمونی
|