تبليغاتX
نیلوفر آبی

نیلوفر آبی

امیدوارم از اومدن به وبلاگم لذت ببرین دوستای گلم

سلام گل

غنچه از خواب پرید و گلی تازه به دنیا آمد

خار خندید و به گل گفت: سلام و جوابی نشنید

خار رنجید ولی هیچ نگفت...

ساعتی چند گذشت گل چه زیبا شده بود

دست بی رحمی آمد نزدیک

گل سراسیمه ز وحشت افسرد...

لیک آن خار در آن دست خزید

و گل از مرگ رهید...

صبح فردا که رسید

خار با شبنمی از خواب پرید

گل صمیمانه به او گفت:سلام...!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 18:54  توسط آسمونی  | 

تولدی دیگر برای زنده ماندن و آرزو داشتن...

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق

قهرمانان را بیدار کند

قایق از تور تهی

و دل از آرزوی مروارید

هم چنان خواهم راند

نه به آبی ها دل خواهم بست نه به دریا

پریانی که سر از آب به در می آرند

و در آن تابش تنهایی ماهیگیران

می فشانند فسون از سر گیسو هاشان

هم چنان خواهم راند

پشت دریاها شهری است

که در آن پنجره ها رو به تجلّی باز است

بام ها جای کبوترهایی است

که به فوّاره ی هوش بشری می نگرند

دست هر کودک ده ساله ی شهر

شاخه ی معرفتی است

مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند

که به یک شعله،به یک خواب لطیف

خاک، موسیقی احساس تو را میشنود

و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد

پشت دریاها شهری است

که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحر خیزان است

شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.

پشت دریاها شهری است

قایقی باید ساخت...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 16:26  توسط آسمونی  | 

نجات عشق

روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر اب خواهد رفت.

همه ساکنین جزیره قایق هایشان را اماده و جزیره را ترک کردند. اما عشق میخواست تا اخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود.

وقتی جزیره به زیر اب فرو میرفت عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک میکرد کمک خواست و به او گفت:"ایا میتوانم با تو همسفر شوم؟"

ثروت گفت:"نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو  وجود ندارد."

پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکانی امن بود کمک خواست.

غرور گفت:"نه نمیتوانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد."

غم در نزدیک عشق بود. پس عشق به او گفت:"اجازه بده تا من با تو بیایم."

غم با صدای حزن الودی گفت:"اه...عشق من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم ."

عشق این بار به سراغ شادی رفت و او را صدا زد. اما او انقدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید. اب هر لحظه بالا و بالاتر می امد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت:"بیا عشق من تو را خواهم برد ."

عشق انقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد.وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت و  عشق تازه متوجه شد  کسی که جانش را نجات داده بود چقدر بر گردنش حق دارد.

عشق نزد علم که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید:"ان پیرمرد که بود؟"

علم پاسخ داد:"زمان."

عشق با تعجب گفت:"زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟"

علم لبخندی زد و گفت:"زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است." 

جون من نظر یادتون نره

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 13:55  توسط آسمونی  |